تبليغاتX
چکاوک

چکاوک

!!!منتپذیر آینه ها نباش؛ باور بودن توئی و بس

تمام کوچه ها را از یاد لبریزی

هنوزم بر سکوتم شعر میریزی

غروری را لبریز از شکستن بود

تبر میکوبی و از پایه میریزی

نوشته شده در 90/10/08ساعت 11:28 توسط حدیث| |

گاهی غلط های دلت را خط خطی کن

لعنت بر این دیوانه های لعنتی کن

 

گاهی صدا کن کوچه های عاشقی را

سیلی بزن بر گونه ی بی طاقتی ها

 

دیوانه شو گاهی درون شب رها شو

هم رنگ یک آوارگی در سایه ها شو

 

گاهی دلت با یک ترانه پر بگیرد

گاهی نگاهت تب کند گاهی بمیرد

 

گاهی غلط های دلت را خط خطی کن...

نوشته شده در 90/07/24ساعت 23:13 توسط حدیث| |

دلم دلتنگ لبخندیست گاهی.....

نوشته شده در 90/07/24ساعت 1:4 توسط حدیث| |

خوابم نمیبره از بس خیال تو

میکوبه تو دل بی تاب و بی کسم

من با تمام دعاهای هر شبم

با فکر چشم تو از راه میرسم

سردم نگو برای تو آغوش وا کنم

یک عمره بی دلیل به آه تو میرسم

از اول دو راهی عالم من و دلیم

با این دل صغیر به جائی نمیرسم

صبرم کجاست ؟ قرارم نمیرسی؟

دستم سکوت کن که به فریاد میرسم

هر شب خیال تو و خواب همدمن

با من نباش به جائی نمیرسم

نوشته شده در 90/05/24ساعت 0:3 توسط حدیث| |

مترسک گفت : " از اینجا خسته ام . کاش میشد سفر کرد .."

دلقک با پولی که از خنده ی مردم جمع کرده بود برایش کفش خرید . و با عشق تقدیمش کرد و گفت " لازمه سفر ، داشتن کفش است!"

 

پاهای مترسک در خاک برهنه بود ..

روزها گذشت.. دلقکی آمد آن را پوشید و از آنجا دور شد ..

مترسک گفت:" آه ، دلقک فراموش کرد که بگوید لازمه سفر، آزاد بودن است!"

 

پ.ن: از کتاب دلقک و مترسک نجلا یزدان پناه

پ.ن2:اینو بخاطر دوستی نوشتم که همیشه منو به پرواز و رها شدن دعوت میکنه، شاید دلیل استخاره های من رو برای پریدن بفهمه.

نوشته شده در 90/02/17ساعت 10:59 توسط حدیث| |


تو شهر بارون مثله یک روئاست...

وقتی اسیر بوی بارونی

وقتی دچار چشمه ها میشی

وقتی بهارو عشق می دونی!

نوشته شده در 90/01/28ساعت 11:10 توسط حدیث| |

پشت در بود نگاهت انگار

یا که من آمده ام بدرقه ات؟

در نزد دیده ی پر لبخندت؟

یا که در باز شد از آمدنت؟

پشت در بودی و با خش خش برگ

در گوشودم و تو را دیدم باز

پشت در بود نگاهت انگار

نوشته شده در 89/09/29ساعت 13:25 توسط حدیث| |

درهای تکیده را باز کنید

لختی دل من آب و هوا می خواهد

این بوی قفس نیست که من نم دارم

از گوشه ی تنگیست که من در کارم

لختی پروبال سره را باز کنید

دل من اوج هوا می خواهد

آب و آئینه و عشق

دل من یک دل ما می خواهد

نوشته شده در 89/08/17ساعت 17:9 توسط حدیث| |

دستای بارون و بگیر تا برسی به آسمون...!
نوشته شده در 89/06/22ساعت 11:13 توسط حدیث| |

همین که چند حرف ساده میزنم

سر به کوچه های بی اراده می زنم

همین که من شدم منی که نیست

ساده میشوم همان من دوزیست

در هوای تو نفس کشیده ام

با تو تن در این قفس کشیده ام

گریه را ترانه می کنم ولی...

ساده میشوم همان حدیث اولی

 

 

پ.ن:ساده بودن و ساده شدن چه روئایی عمیقیه

نوشته شده در 89/05/04ساعت 7:21 توسط حدیث| |

Design By : Night Melody